
28 مرداد ،آرزوهای ما به دریا ریخته شد
سه روز پیش _بیست و هشتم مرداد ماه- پیامی را از یکی از دوستان مهربانم روی موبایلم دریافت کردم که :"خواهرم خیلی برایم عزیز هستی ،اما نمی توانم روزی را که این همه برایم تلخ است و دولت دکتر مصدق در ایران سرنگون شد ،به عنوان روز تولد تو تبریک بگویم."
خودم هم نسبت به بیست و هشت مرداد ماه احساسی مشابه دارم: هر جشن و تبریک تولدی در آن گم می شود.گرچه که تنها مزیت تقارن روز تولدم با این روز تلخ برای من این است که به راحتی در یاد بسیاری از دوستانم می ماند و اغلبشان در این روز پیامی برایم می فرستند و یا تلفنی می زنند. پیام هایی که حتی لحظه ای نمی تواند تلخی این روز را در ذهنم بکاهد. من هفده سال بعد درست در همان روزی متولد شدم که انگلیسی ها و آمریکایی ها دست در دست هم یگانه دولت دمکرات تاریخ ایران را سرنگون کردند.چه تقارن تلخ و سیاهی .
"این روزها برای دومین بار کتاب دختر ایرانی ،خاطرات ستاره فرمانفرمائیان ،دختر دایی مصدق را می خوانم و به بخشی از کتاب رسیده ام که ستاره از روزهای کودتا در ایران می نویسد .در بخشی از حاطراتش نوشته است :"آمریکایی ها آرزوهای ما را بر باد دادند.آرزوهای ما در باره آینده همچون ماهی های خورده نشده ناوشکن ژنرال باتلر ،به دریا ریخته شده بود.آنها زیرپوشش مبارزه با کمونیسم و اقتصاد آزاد و در واقع برای حمایت از شرکت های نفتی ،پنجه ی پر قدرت شان را برگلوی ملتی کوچک ،که برای آزادی و استقلال می جنگیدند ،فشرده بودند."
28 مرداد همواره برایم روز غم انگیزی است ، در چنین روزی مصدق و یارانش چه کشیدند ،به چه فکر کردند ؟ راستی چقدر مبهوت و سردرگم بودند؟ چه می توانستند بکنند اما نکردند ؟چه می خواستند بکنند اما نتوانستند ؟سوال هایی که هر سال در روز تولدم بارها به مغزم هجوم می آورد.
دکتر مصدق عزیز و دکتر فاطمی شجاع و دیگر یارانش انگار مصداق کامل این شعر هستند که در کتاب کافه پیانو ،فرهاد جعفری خواند ه ام :
باید بچشد عذاب تنهایی را / مردی که زعصر خود فراتر باشد"
هر سال در چنین روزی به جز فکر کردن به مصدق و کودتای 28 مرداد البته به گذر عمرم هم فکر می کنم. راستش نمی دانم باید از سی وهشت ساله شدنم خوشحال باشم یا ناراحت. زمانی یک سال چقدر مهم می شود و زمانی دیگر گذر یک دهه چقدر بی اهمیت . زمانی یک سال آنقدر مهم می شود که پدرم هرجور شده شناسنامه دخترش را یکسال بزرگتر می گیرد تا سالی زودتر به مدرسه برود و سالی زودتر دیپلم دبیرستان را بگیرد و سالی زودتر به دانشگاه. برود...و برای خودم آنقدر مهم که باید در سیستم جهشی امتحان بدهم(گذراندن دوسال تحصیلی در یکسال)تا یکسال زودتر دیپلم بگیرم و به زعم خودم سریع تر جلو بروم.راستی این سرعت را برای چه می خواستم؟واقعا یکسال زودتر یا دیرتر دیپلم گرفتن و به دانشگاه رفتن چه اهمیتی داشت؟
نوشته شده در
30 مرداد 1387 |
بدون
نظر
65 نماینده مجلس هفتم و هشتم دو زن دارند
گفته می شود حدود پنجاه نماینده مجلس هشتم دو زن دارند و همین افراد هم پشتیبان جدی لایحه حمایت از خانواده یا همان ترویج چند همسری هستند.دوستی می گفت :"حالا اینها که دو زن را گرفته اند چه اصراری به تصویب این لایحه جدید دارند" و دوستی دیگر در جوابش گفت :"می خواهند خودشان را موجه و مشروع جلوه دهند."
گروهی از زنان اصلاح طلب چند روز پیش با نمایندگان فراکسیون اقلیت در مجلس دیدار داشتند .به گفته فخری محتشمی پور که در این دیدار حضور داشته است ،خانم زهرا شجاعی ،رییس مرکز مشارکت امور زنان در دولت خاتمی به این نمایندگان گفته است:
" طبق یک خبر غیر رسمی 65 نفر از نماینگان مجلس هفتم که تعدادی از آنها هم در این مجلس جدید هستند همسر دوم داشتند ودارند."
فخری محتشمی پور نیز گفته است :کاش می شد این مردان را پیدا کرد . خودشان هم نشد همسرانشان که نمونه های خوبی هستند شهادت بدهند آیا خانواده هایشان تحکیم شده یا نه ؟ او برای مطلبش این تیتر را انتخاب کرده است :
هرکی دو تا زن داره دستش بالا!
ائتلاف گروهها و فعالان جنبش زنان فراخوانی را با عنوان مانع تصویب لایحه ضد خانواده شوید ،منتشر کرده اند.
باید دید چند نفر در مجلس هشتم دستشان را برای تصویب لایحه چند همسری بالا می برند.شاید به جز این شصت و پنج نفر کسانی هم باشند که مایلند به این جمع بپیوندند.
نوشته شده در
24 مرداد 1387 |
21
نظر
بار دیگر خیابان آفریقا ،همشهری
چند روزی است که روزنامه سرمایه به ساختمانی جدید در خیابان گلشهر در آفریقای تهران نقل مکان کرده است.
و من بیش تر از آنکه به مسائل خود این انتقال که اغلب همکارانم را مشغول کرده است ،فکر کنم .به خاطراتم از روزنامه ای فکر می کنم که آنجا روزنامه نگار شدم:روزنامه همشهری در کوچه تندیس ،کمی پایین تر از خیابان گلشهر ،محل تازه روزنامه سرمایه
جایی که وقتی دانشجوی ترم سوم روزنامه نگاری بودم با شوق و ذوق فراوان به آن پا گذاشتم.احمد ستاری بنیانگذار همشهری یک مصاحبه کوتاه با من انجام داد و شرط استخدام را این قرار داد:یکماه به طور آزمایشی اینجا می مانی و در این یکماه هم ما می توانیم بفهمیم که تو به درد کار اینجا می خوری و هم تو خواهی فهمید که اینجا را دوست داری یا نه؟و می توانی با ما کار کنی یا نه؟
در واقع می خواست به من بگوید که معلوم نیست مرا استخدام کند یا نه؟ اما با لحن مناسبی این را به من گفت.لحنی که از آن خوشم آمد
و همین جمله مقدمه ای شد که هشت سال تمام در آنجا ماندم.چند ماه با بنیانگذارش احمد ستاری و همه هفت سال و نیم دیگر را با محمد عطریانفر
در همین خیایان بود که در روزهای پیش از دوم خرداد ،دختران و پسران دوازده -سیزده ساله را می دیدم که با وجود اینکه به سن رای دادن نرسیده بودند در کنار خیابان می ایستادند و مردم را تشویق به رای دادن به خاتمی می کردند.
در همین خیابان بود که جشن و پایکوبی مردم را به خاط پیروزی تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا دیدم و در همین خیابان ،چند کوچه بالاتر ازتندیس در کوچه مهیار کار با آقای عبدالله نوری را در روزنامه خرداد تجربه کردم.
جایی که صدها خاطره تلخ و شیرین از آن دارم.بیشتر از همه بیشتر به یاد دوستان عزیزم لیلا خاکسار و سهیلا نیاکان می افتم.روزهای تلخ و شیرینی که با آنها داشتم و هنوز هم از فکر کردن به آنها انرژی می گیرم.
و دوستان و همکارانی که حالا اینجا نیستند ،یا در خیابان تندیس آفریقا ( ساختمان اصلی روزنامه همشهری) نیستند یا در ایران نیستند و یا اصلا در این زمین خاکی نیستند.فکر نمی کردم زمانی دیگر وقتی به این خیابان بازگردم که بیشتر همکارانم از این خیابان رفته باشند و برخی نیز در این دنیا نباشند،مثل احمد رضا دریایی ،جلال هاشمی ،پرویز ایرانزاد و محمد کربلایی احمد.
روزی که همشهری را ترک می کردم ،هرگز فکر نمی کردم سالها بعد وقتی دوباره به این خیابان باز گردم ،اغلب دوستانم دیگر در همشهری نیستند.
این خیابان با همه خاطرات خوبش ، گاه غمی عجیب را به جانم می ریزد....
نوشته شده در
21 مرداد 1387 |
2
نظر
اعتصاب يک روزه وب لاگ نويسان به خاطر اعدام يعقوب مهرنهاد
"اما من يعقوب مهرنهاد متولد سال ۵۸ شمسی و ساکن ديار مردان و زنان خونگرم و صبور و نوع دوست بلوچستان می باشم و به روز نمودن وبلاگ نيز به دليل مشغله های فراوان در انجمن جوانان صدای عدالت که سازمانی مردمی و غيرحکومتی و برای خدمت به همنوعان و جامعه بشری می باشد..."
اين صدای جوانی وبلاگ نويس بود که در سحرگاه چهاردهم مرداد ماه ۱۳۸۷ در زندان مرکزی زاهدان اعدام گرديد و يگانه جرم او ابراز انديشه و تلاش در جهت حقوق اوليه مردم محروم بلوچ بود ،
اما صدای او خاموش نخواهد ماند و ما وبلاگ نويسان ايران با اعتصاب ۱ روزه ی سکوت قلم خود و انتشار اين اعلاميه در در تاريخ پنج شنبه ۱۷ مرداد ماه ۸۷ اعتراض خود را به حکم ناعادلانه او اعلام خواهيم کرد و به ناقاضيانی چون جلاد پرونده يعقوب مهر نهاد هشدار ميدهيم اينگونه با قلم وبلاگ نويسان با تهعد و با وجدان ايران زمين به جدال و دشمنی نپردازند چرا که روزی در پيشگاه مردم ايران در مقابل احکام صادره که مخالف با شرع و انسانيت است جوابگو خواهند شد .
وبلاگ نويسان ايران زمين
رونوشت : دبيرخانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران
سازمان جهانی نويسندگان
و کليه وبلاگ های ايرانی
نوشته شده در
15 مرداد 1387 |
1
نظر
زنان ایران در افغانستان
یکی از دوستانم از خارج کشور برایم نوشته است:
"نشد یک روز آب خوش از گلویم پایین بره!؟یکی از دوستان مجازی یه لینکی برام فرستاده درباره "زنان ایرانی در افغانستان"، فیلم روی youtube هست اما می دونم تو ایران فیلتره. حدود 10 دقیقه است، دل سنگ با دیدن و شنیدنش آب می شه و به گریه می افته. اینکه می گن "نه در غربت دلم شاد و نه جایی در وطن دارم" همینه. اونجا هستم، نمیتونم زندگی کنم ، اینجا هم که هستم، غم اونجا امانم نمی ده."
فیلمی را که برایم فرستاده بود ،به کمک فیلتر شکن دیدم .خیلی غم انگیز بود و من را با خودش به خاطراتم از زنان ایرانی در افغانستان برد.سه سال و نیم پیش در هرات به خانه تعدای زیادی از زنان ایرانی با شوهران افغانی رفتم که حاصلش این گزارش شد.می دانم که اوضاعشان در این مدت تغییری نکرده است.
لینک فیلم در یوتیوب هم اینجاست .با فیلتر شکن ببینید
http://www.youtube.com/watch?v=skM3ilLaHdI
نوشته شده در
9 مرداد 1387 |
1
نظر
لطیف پدرام در حبس خانگی
دوست خوبم ،لطیف پدرام از چند ماه پیش در کابل در حبس خانگی است.رهبر حزب اپوزیسیون کنگره ملی افغانستان که پیش از این که به عنوان سیاستمدار تبدیل به یک چهره معروف در افغانستان شود به عنوان شاعر شناخته می شد.هنوز هم به نظر من بیشتر یک شاعر سیاستمدار است تا یک سیاستمدار شاعر .
دیر زمانی نیز در جبهه های پنجشیر در کنار شهید مسعود بوده است .از اطرافیان مسعود زیاد شنیدم که آمرصاحب (اغلب افغان ها احمدشاه مسعود را با این لقب خطاب می کنند)به او و شعرهایش علاقه داشت.
شعرهای زیبایی سروده و چندین کتاب شعر از او منتشر شده است.زمانی هم کاندیدای ریاست جمهوری شد و با کرزای رقابت کرد.
کاش پدرام بیشتر شاعر بماند تا سیاستمدار.
چند روز پیش فدراسيون بين المللی جامعه های حقوق بشر در پاریس بیانیه ای در باره اش صادر کرد و خواستار آزادی اش شد. در این بیانیه بويژه از دولتمردان افغان خواسته شده که لطيف پدرام را از حبس در منزل برهانند و همچنين از وی رفع محکوميت و سلامت او را تضمين کنند.
بیانیه را اینجا بخوانید
سال گذشته با او مصاحبه ای مفصل در باره اوضاع افغانستان انجام دادم که در روزنامه سرمایه چاپ شد و لینک هایش را می توانید ببینید
گفتوگو با لطيف پدرام، رهبر حزب کنگره ملی افغانستان /بخش نخست
آمريکا خواهان طالبان کنترل شده است ،گفت و گو با لطیف پدرام ،بخش دوم
نوشته شده در
30 تیر 1387 |
4
نظر
چند روز پس از حادثه کوی دانشگاه در تهران چه گذشت
بیست و دوم تیرماه 1378 ماه وقتی از روزنامه به قصد دانشگاه تهران حرکت کردم.سهیلا گفت :می خواهم با توبیایم.در این چند روز هیچ فرصتی دست نداده که به کوی دانشگاه و یا دانشگاه تهران بیایم
با هم سوار تاکسی شدیم و به راه افتادیم.به حوالی دانشگاه تهران رسیدیم .با چند روز گذشته خیلی فرق می کرد.همه جا پلیس ضد شورش با کلاه و کاسکت ایستاده بودند و اجازه نمی دادند وارد دانشگاه شویم.همه راههای ورودی به سوی دانشگاه را مسدود کرده بودند.چاره ای نبود به طرف خیابان قدس در نزدیکی دانشگاه تهران رفتیم.در وسط خیابان کفن پوشانی که همگی هیکل تنومند داشتند ،تظاهرات می کردند.چماق های چوبی بلند در دست داشتند،آن را به دور سر خود می چرخاندند و فریاد می زدند:حزب الله! ماشاالله
هرکس را که تیپ دانشجویی داشت و با کلاسور و کتاب از مقابلشان رد می شد ،متوقف می کردند و جیب هایش را می گشتند ،اگر کارت داشجویی در جیب و یا کیفش پیدا می کردند چند نفر به او حمله ور می شدند و کتکش می زدند.کارت دانشجویی انگار خبر از مجرم بودن آن فرد می داد.
وقتی جوانی را به سختی کتک زدند و از سر و رویش خون جاری شد،سهیلا که خیلی احساساتی شده بود ،فریاد زد:
کثافت ها چرا می زنیدش ،چرا هیچ کس چیز نمی گوید؟
یکی از لباس شخصی ها که سوار بر موتورسیکلت بود ،به طرف ما آمد و با فریاد پاسخ سهیلا را داد:خفه شو و زود از اینجا دور شو .اگرنه دهانت را پر از خون می کنم.
پیرمردی به سهیلا گفت :دخترم از اینجا دور شو..اینها رحم و مروت ندارند
مردم در بهت در دو سوی خیابان نظاره گر این صحنه ها بودند و هیچ نمی گفتند. امروز و دیروز با چند روز گذشته خیلی فرق کرده بود.در روزهای گذشته -هجده و نوزده و بیستم -مردم با دانشجویان همراهی می کردند و گاه همراه با آنها بر ضد استبداد شعار می دادند.امروز انگار شهر در یک شوک بزرگ فرو رفته بود و کسی نمی دانست باید چه واکنشی نشان دهد.
من آن روز خیلی در خیابان نماندم.بهمن روایتی نسبتا کامل از ماجرا های بیست و یکم و بیست و دوم تیرماه نوشته است که می توانید اینجا بخوانید.
نوشته شده در
25 تیر 1387 |
بدون
نظر
همه دختران وطنم در موقعیت زهرا
دیروز که زنگ موبایلم به صدا در آمد و نام آقای ابوالقاسم بنی یعقوب بر صفحه کوچک گوشی همراهم نقش بست مثل همه این چند ماه گذشته که نام این پدربزرگوار رادیده ام ،دلم هری ریخت پایین.هروقت زنگ می زند در پی اش منتظر خبری تلخ هستم .خبری در باره انواع و اقسام موانع کوچک و بزرگ بر سر راه رسیدگی به پرونده قتل فرزندش.در همه چند ماه گذشته هربار به من زنگ زده تا غمش را با من تقسیم کند.اما بزرگترین خبر تلخ زندگی اش را از زبان او نشنیدم ،خبر مرگ دخترش را می گویم.که آن زمان اصلا این خانواده را نمی شناختم.
پیرمرد دیروز با صدایی بهت زده به من خبر از مختومه شدن پرونده فرزند عزیزش داد.گفت :" اصلا بازپرس همدانی حق نداشته برای این پرونده رای صادر کند ،پرونده در دادگستری تهران است."
نمی دانم پدر رنجدیده،نمی دانم که پرونده واقعا در تهران است یا مثل خیلی وقت های دیگر خیلی ها که در مقام دادخواهی و قضاوت نشسته اند به تو دروغ گفته اند.من چطور می تواستم این را به پدری با آن همه رنج بگویم.
از دیروز که این خبر را شنیدم صد بار چهره مظلوم پروین خانم ،مادر زهرا در خیالم نقش بسته است ،همان لحظه ای را تصور کردم که مامور ابلاغ دادگستری ،حکم بازپرس همدانی را به دستش داده که در آن نوشته بود:"اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است و برای همه متهمان قرار منع تعقیب صادر می شود."
بارها صدای پروین خانم با آن لهجه شیرین شمالی اش توی گوشم پیچیده است که" اصلا جرمی اتفاق نیفتاده است !؟دختر دسته گلم را به بازداشتگاه بردید ،آن هم بدون اینکه حتی حکم بازداشتش را داشته باشید و چهل و هشت ساعت بعد جنازه اش را تحویلم دادید؟مروت شما کجا رفته است؟ای خدا!دادم را خودت بستان."
در همه ماههای گذشته به خاطر تشابه نام خانوادگی ام با دکتر زهرا بنی یعقوب بارها در برابر این سوال قرار گرفته ام که زهرای مقتول چه نسبتی با تو دارد؟خواهرت است؟ و من هربا با مکثی طولانی پاسخ داده ام :نسبت ؟اگر منظورتان ا زنظر خون و پدر و مادر است ،نه؟اگر منظورتان شهر و طایفه و قبیله است ؟پدر و مادر زهرادر همان جایی از سواحل خزر متولد شده است که پدر و مادر من .اما اصلا خون و شهر و قبیله چه اهمیتی دارد ،وقتی در ذهنم بارها ترانه عزیزم را به جای زهرای عزیز نشانده ام که در رگهای اولی خون پدر و مادر من جریان دارد و در دومی ندارد.بارها ترانه را به جای زهرا نشانده ام.ترانه می توانست به جای زهرا به خاطر عشق روانه زندان شده باشد و بعد فاجعه برایش اتفاق بیفتد.
چند روز پیش برای جشن فارغ التحصیلی ترانه به دانشگاهش رفته بودم.ترانه در لباس فارغ التحصیلی برایم دوست داشتنی تر از همیشه شده بود ،اما خیلی زود شیرینی جشن دانش آموختگی اش با غم آمیخته و لبخندم تبدیل به بغض و اشک شد.این بار زهرا را به جای ترانه نشاندم.زهرا را که بارها عکسش را با لباس فارغ التحصیلی دیده ام و بارها در کنار خبرها و گزارش های مربوط به او در کانون زنان ایرانی منتشر کرده ایم.پس از مراسم ترانه هم به من گفت که در میان انبوه هم دانشگاهی هایش با لباس فارغ التحصیلی ،بارها چهره زهرا را دیده است با همان لباس فارغ التحصیلی پزشکی .هرکدام از دوستانش می توانستند جای زهرا باشند.
مادرم هم از روزی که خبر فاجعه را شنیده است ،صدبار گفته است :می توانست دخترمن باشد.دختر من در شرایط زهرای ازدست رفته.
خانم شیرین عبادی هم وقتی نحستین بار ماجرا را شنید،اشک در چشمانش حلقه زد و گفت :"می توانست دختر من باشد. دخترم در موقعیت زهرا .دخترم همسن اوست .من وکالتش را قبول می کنم و تاپای جان می ایستم تا خون زهرا یی که مثل دختر خودم است پایمال نشود."
مادرم که همشهری پروین خانم است ،با بغضی که در گلویش می شکند ،می گوید:بمیرم برای دل این مادر.چه کسی می تواند مرهمی برقلب مجروحش بگذارد؟.اصلا چنین مرهمی در آفرینش هست؟مرهم برای مادری که دخترش را به خاطر عشق به قتلگاه برده اند و حالا قاتل هایش را تبرئه کرده اند؟آیا شب می توانند راحت سر به بالین بگذارند؟"
آه!مادر جان چگونه برایت بگویم که حتما راحت سر به بالین می گذارند و خوابی آرام تر از تو دارند ،تو که درد زهرا و همه دختران وطن ات را داری.
اما مادرم می گوید:"نه!دخترم ،آنها نمی توانند راحت زندگی کنند.خون بی گناه بالاخره دامن شان را خواهد گرفت."
مادر جان ،ای کاش همینطور باشد که شما می گویی.
خیلی ها از خواندن خبر مختومه شدن پرونده مرگ زهرا شوکه شدند ،یکی از آنها همکار پزشکش دکتر محمد صابر است که در نامه ای برایم نوشته است:
"نمی دانم چه جور سلامی باید بگویم که دهانم خشک شده و به یاد ترانهء "آشفته بازار" داریوش افتادم که از سروده های اردلان سرفراز است.
بی پرده بگویم دلم می خواد گریه کنم اما اشکهام خشک شدن.وقتی یاد "دکتر زهرا" می آید توی ذهنم، دائم چهره خواهرانم مجسم می شه برایم.
با دیدن این فجایع دیگر دارم به بیهوده بودن زندگی ایمان صد در صد میاورم. گیرم که در مبارزه پیروز شدیم، آیا پیروزی ما و فرضاً ایران دموکراتیک فردا، برای پدر و مادر "زهرا"، دختر می شود؟
ژیلا !این یک مورد است، بقول خود شما "زهرا" های دیگری نیز هستند که کسی نامشان را نمی داند.
مگر آدم تا چه حد می تواند تحمل کند؟ فرض کنیم این اتفاق برای یکی از خواهران تنی من بوجود میامد، آیا من دیوانه به معنای واقعی کلمه نمی شدم؟ اعدام دایی ام (که اتفاقاً او هم پزشک بود) را پشت سر گذاشتم، به قبرهای دسته جمعی در تازه آباد رشت رفتم و عکس گرفتم، خاوران را نتوانستم پیدا کنم، اعلامیه ی شهادت یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان را سالها پیش بر دیوار دیدم،تابستان 67 پدرم رئیس بیمارستان رازی رشت بود(تا آنجا که بیاد دارم) و از فجایعی که پیش می امد سخن می گفت، سال بعدش سر ناهار قتل دکتر کاظم سامی را مطرح کرد ...... چه دنیای بیهوده ای.
خدا شاهد است مرگ بر این نوع زندگی ارجحیت دارد.
مرگم را لحظه شماری می کنم، میخواهم بروم پیش یارانم، می خواهم از دکتر زهرا بنی یعقوب سئوال کنم که چه بر سرش آمد؟ می خواهم از دایی ام بپرسم آیا در لحظه اعدام یاد سه فرزندش و همسرش بود؟نمی خواهم بذر نا امیدی را بیافشانم اما واژه "امید" برایم شده یک جوک "
می دانم محمد جان ،حتی اگر قاتلان زهرا در یک دادگاه عادلانه محاکمه و مجازات شوند ،وجود نازنین زهرا هرگز برای پدر و مادر و برادرش بازنمی گردد ،اما پدر زهرا همان روز که به دیدنش در خانه محقرشان در انتهای یکی از محله های جنوب شهر تهران رفته بودم گفت : "من پرونده را تا پای جان پیگیری می کنم تا حالا که زهرای من رفته ،نتوانند این بلا را برسر زهراهای دیگر بیاورند.حالا که فرزند من را کشتند ،نتوانند فرزندان دیگر این سرزمین را بکشند؟
آیا پدر زهرا در مبارزه اش موفق خواهد شد؟نمی دانم .من فقط می دانم همه دختران سرزمینم می توانستند و می توانند جای زهرا باشند
نوشته شده در
20 تیر 1387 |
8
نظر
احساس غریبم برای هیجده تیر
به هجدهم تیرماه نزدیک می شویم ،روزی که همیشه احساس غریبی پیدا می کنم.در سال 1378 در چنین روزی پس از وقوع حادثه ، به کوی دانشگاه تهران رفتم و سه شبانه روز آنجا ماندم.در کنار دانشجویانی که به حمله لباس شخصی ها به خوابگاههای دانشجویی و مجروح شدن دانشجویان و کشته شدن عزت ابراهیم نژاد اعتراض داشتند.
اعتراض دانشجویان نزدیک به یک هفته به طول انجامید.صحنه های غریبی بود.خیابان های اطراف کوی دانشگاه شبیه میدان جنگ شده بود.انصارحزب الله و نیروهای لباس شخصی به کوی هجوم آورده و دانشجویان را محاصره کرده بودند.
مهمترین خواسته دانشجویان شناسایی و محاکمه عاملان حمله به کوی بود. شاید خیلی ساده دل بودم آن روز که هرگز فکر نمی کردم که به جای محاکمه و مجازات عاملان جنایت ،قربانیان حادثه مجازات و راهی زندان شوند.دانشجویان زیادی بازداشت و روانه زندان شدند و روزها و ماهها و سالها در زندان ماندند.احمد باطبی یکی از این دانشجویان بود که در زندان تحت شکنجه های بسیار سخت قرار گرفت.
پرونده کشته شدن عزت ابراهیم نژاد که هجدهم تیرماه در یکی از خوابگاههای دانشجویی کوی دانشگاه اتفاق افتاد ،نیز به نتیجه ای نرسید.چه کسی باور می کرد چند سال بعد عاملان جنایت خود تبدیل به مدعی و شاکی بشوند،شاکی از قربانی ها.چه کسی باور می کرد که عاملان به خون کشیدن کوی دانشگاه آنقدر احساس امنیت کنند که بتوانند خود را برای وکیل مردم شدن و دیگر مقامات مهم کشوری کاندیدا کنند.
اما همه این اتفاقات افتاد.در مقابل دیدگان همه ما و همه آنها که مدعی ستاندن حق دانشجویان بودند.
نتیجه حضور شبانه روزی ام در کوی دانشگاه سه گزارش مفصل است که همان روزها در روزنامه صبح امروز به چاپ رسید.اگر شما هم مثل من هنوز احساسی نسبت به هجده تیر دارید شاید بدتان نیاید حوادث آن روز را یکبار دیگر مرور کنید.بخش اول گزارش را با عنوان "دانشجويان خشمگين بودند و بياعتماد"،بخش دوم را با عنوان "آیا ما جاسوس اسراییل بودیم" و بخش سوم را با عنوان" دانشجویان هنوز راضی نشده بودند" بخوانید.
نوشته شده در
15 تیر 1387 |
6
نظر
|