مشروعیت های روشنفکرانه برای قاتلان کودکان غزه

   

این روزها آدم های خیلی روشنفکری را می بینم که به هنگام محکومیت کشتارمردان و زنان و کودکان بی گناه در غزه ،حتما لازم می بینند که اول حماس را محکوم کنند چرا که اول یک راکت پرتاب کرده است که موجب کشته شدن یک اسرائیلی شده است و حالا به جای اینکه بگویند: جنگ در غزه باید متوقف شود ،می گویند :حماس هم تقصیر داشت که یک راکت پرتاب کرد.وقتی اسرائیل یک مدرسه یا مهدکودک را مورد حمله هوایی و زمینی قرار می دهد و دهها نفر کشته می شوند ،یادشان نمی رود که اول بگویند :البته حماس هم محکوم است که در مهدکودک و دبستان خود را پنهان می کند.بله !درست است چون احتمالا و فقط احتمالا یک عضو حماس در مهدکودکی پنهان شده ،پس اسرائیل چاره ای ندارد که آن مدرسه و مهدکودک را بطورکلی تخریب کند و هرکس را آنجاست بکشد. استدلال خیلی محکمی است !

در همین حال که این روشنفکرهای خیلی روشنفکر این حرفها را می زنند ،حتی برخی از گروههای حقوق بشری در خود اسرائیل تظاهرات به راه می اندازند و جنایت های دولت خود را در غزه محکوم می کنند وزنان اسرائیلی در کنار زنان فلسطنی بدون هیچ پیش محکومیتی خواستار یک صف آرایی جهانی برای پایان دادن فوری به این اقدام بلاهت بار اسرائیل در غزه می شوند.

یکی از دوستانم مطلبی را در همین باره به قلم یک نویسنده یهودی برایم فرستاده است که دلم می خواهد شما را هم در خواندنش با خودم شریک کنم.این مطلب در سایت ققنوس نیز منتشر شده است.

نام این نویسنده ميشل وراشاوسکی، نويسنده، روزنامه نگار، و سياستمدار اسراييلی است.

آنان که «هر دو طرف» را محکوم می کنند، پست تر از خود قاتلانند!

ميشل وارشاوسکی

برگردان: محمد علی اصفهانی

در اين جنگ

من در کنار و همدل قريه ها هستم...

من در کنار و همدل آن مادرم.

من در کنار و همدل آن پدربزرگم.

و آن هشت کودک پناه گرفته در يک مينی وانت.

من در کنار و همدل آن روسری ابريشمی سفيد هستم...

به نام همه ی کتاب های زيبايی که خوانده ام

به نام همه ی بوسه هايی که داده ام

چنين باد که ارتش ما

در اين جنگ

منهدم شود!

اَهارون شابتی ـ شاعر، نويسنده، مترجم، و استاد برجسته ی دانشگاه عبری اورشليم ٭

سازمان «وحدت يهودی فرانسه برای صلح»، مقاله ی تازه يی از ميشل وراشاوسکی، نويسنده، روزنامه نگار، و سياستمدار شريف اسراييلی را منتشر کرده است که او در آن ـ خيلی ساده و راحت و بی درد سر ـ آيينه يی گذاشته است در برابر آدم های «مترقی» چنگ و چنگول پاکيزه يی که آن ها را هميشه در همه جا ـ و مخصوصاً در اين روز های تجاوز جديد اسراييل به غزه، در جامعه ی ايرانی خودمان ـ می بينيم. و شايد در موادی خود ما هم يکی از آن ها باشيم.

اين نوشته ی کوتاه، بی نياز از هر توضيحی است. فقط به شرطی که هر کسی پس از خواندنش جرأت اين را داشته باشد که در آيينه به خود نگاه کند...

****

سرانجام، روزی خواهد آمد که باراک، اولمرت، ليونی، و اشکنازی را همچون ديگر جنايتکاران جنگی، در برابر يک دادگاه عدالت بايستانند، و از آن ها بخواهند که پاسخگوی جناياتی باشند که مرتکب شده اند.

وظيفه ی ما اين است که جهان را آنقدر از رفتار اينان آگاه کنيم که بتوانيم مطمئن باشيم که اينان بهای قتل عام هايی را که مرتکب شده اند خواهند پرداخت.

اما علاوه بر اينان، يک نوع دوم از جنايتکاران هم وجود دارند. اين نوع دوّم احتمالاً می توانند از قرار داده شدن در برابر دادگاه ها فرار کنند.

اين ها دست های خودشان را مستقيماً به خون مردمان نمی آلايند؛ اما برای قاتلان، مشروعيت روشنفکرانه فراهم می آورند. اين ها، در واقعيت امر، يگانی از دولت و ارتش آدمکشان را تشکيل می دهند.

نويسندگان اسراييلی «آموس اُزد»، و «يهوشا» نمونه های تيپيک روشنفکران مفلوک و مسکينی از اين نوعند. هر بار که جنگی رخ می دهد، آن ها را می بينيم که داوطلب کمک رسانی به دستگاه جنگ افروزی اسراييل شده اند. حتی بدون آن که از آن ها دعوتی به عمل آمده باشد.

کار نخست آن ها اين است که برای تهاجم اسراييل، از خودشان منطق ببافند. و بعد، به عنوان دومين کار، گريه و زاری به راه بياندازند که ما پاک و مطهر و معصوم بوديم، اما چه می توان کرد؟ طرف مقابل، ما را ناچار به وحشی گری ساخت!

دليل تراشی آموس ازد، و يهوشا، طبعاً روشن است: بايد در مقابل حمله ی راکتی به سدروت ٭٭ عکس العمل نشان داد. انگار که همه چيز، با اين راکت ها شروع شده است!

يهوشا، در شماره ی ۳۰ دسامبر هاآرتص می نويسد: «من برای ايتاليايی ها روشن کرده ام که چرا اين عمليات اسراييل، ضرورت داشته است...».

«يهوشا» و «ازد»، از ياد برده اند که يک سال و نيم است که اسراييل، وحشيانه، يک ميليون و نيم انسان را در محاصره ی کامل قرار داده است. با محروم کردنشان از حق برخورداری از ابتدايی ترين ضرورت های زنده ماندن. اين ها بايکوت کردن دولتی را که مردم فلسطين، در يک انتخابات آزاد و دموکراتيک برگزيدند [ بايکوت به وسيله ی اسرايیل و «جامعه ی جهانی» ـ م ] به ياد نمی آورند.

اين ها فراموش کرده اند که اسراييل، به زور، غزه و کرانه ی رود اردن را از يکديگر جدا کرد تا بتواند مردمان غزه را به جرم انتخاب کردن نمايندگان خود، در قرنطينه بگذارد و تنبيه کندشان. آخر، آن ها حق چنين انتخاب غلطی را نداشتند.

اين ها، اول: شروع به پس و پيش کردن ترتيب زمانی وقايع کردند، و آن را مطابق ميل خود از نو نوشتند. و بعد: دست به دامان منطق قرينه سازی و همسنگ نمايی شدند:

«خشونت، از هردو سو به کار رفته است، و ما شاهد قربانيان بی گناه در غزه و اسراييل ـ هر دو ـ هستيم. هر غير نظامی کشته شده، يک قربانی بی گناه است.».

اما اينجا يک مشکل در کار است: در اين دليل تراشی و منطق بافی، نه ترتيب زمانی، و نه تناسب عددی، هيچکدام با واقعيّت، همخوانی ندارد.

سه غير نظامی در جنوب اسراييل، کشته شده اند. اما چه وقت؟ بعد از آن که نيروی هوايی اسراييل، در بمبارانِ دقيقاً از پيش طراحی شده و برنامه ريزی شده ی مرکز غزه، بيش از سيصد فلسطینی را کشت.

اين دو انتلکتوئل، که خيلی به چشم آمدنی و در مديا ظاهر شونده هستند، به حزب چپ صهيونيست «مرتز» به لحاظ معنوی کمک می کنند تا تهاجم جنايتکارانه ی وزير دفاع را مورد تأييد قرار دهد.

«مرتز» البته بعد ها ـ وقتی که موقع لازم فرا رسد ـ مخالفت خودش را با کشتن مردم فلسطين اعلام خواهد کرد. يعنی وقتی که «جامعه ی جهانی»، شروع کند به سخن گفتن از دغدغه ی خاطر خود نسبت به «خطا های اسراييل». اما در حال حاضر، علی الحساب، «جامعه ی جهانی» در سکوت به سر می برد، و حتی به نظر می رسد که شادمان هم هست از اين که می بيند که اسراييل، با او در جنگ مقدس صليبی عليه خطر جهانی يی به نام مسلمانان، سهيم و شريک شده است.

اروپا، برای اين که به مردم دنيا نشان دهد که دچار دغدغه ی خاطر است، به صورتی سمبليک، بعداً، يک کمک انساندوستانه به مردم غزه تقديم خواهد کرد. اما در اين فاصله ی زمانی، برنارد کوشنر وزير امور خارجه ی فرانسه، رسماً حمايت خود را از عمليات اسراييل اعلام می کند. ايشان البته قول داده است که يک مقدار مواد اوليه ی زندگی روزمرّه هم به غزه ارسال کند.

من نمی توانم جلوی خاطرات خودم را بگيرم و به ياد ماجرايی نيافتم که خوانده ام:

هيأت نمايندگی صليب سرخ، به ديدار اسيران اردوگاه مرگ نازی رفته بود تا برای آن ها شکلات و بيسکويت ببرد! می دانم که اين دو عمل، يکی نيستند. اما کسی نمی تواند خاطرات به هم پيوسته ی خود را کنترل کند..

کوشنر البته يک فضای مناسب، و يک «عذر موجّه» هم دارد: رژيم های عربی، مخصوصاً رژيم حسنی مبارک، از تجاوز اسراييل به غزه، حمايت می کنند. آن ها هم می خواهند شکلات و بيسکويت برای کودکان غزه بفرستند. البته به جز کودکانی که در بيمارستان «شفا»، دروغکی مرده اند.


عنوان و لينک مقاله:

Condamner les «deux côtés» : pire que les assassins

www.ujfp.org/modules/news/ar...

٭ قسمتی از شعر «به هنگام جنگ» که اَهارون شابتی، به هنگام تجاوز سال ۲۰۰۶ اسراييل به لبنان، سروده بود. برای شناخت بيشتر از اَهارون شابتی به عنوان يکی از برجسته ترين شاعران زبان عبری:

«نگاهی به نامه ی اَهارون شابُتِی، همراه با دو شعر از او»، به همين قلم:

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

٭ برای شناخت بيشتر از ميشل وارشاوسکی، و نيز ـ به خصوص ـ نگاهی به واقعيت تجاوز نظامی اخير اسراييل به غزه: «تحليل برخورد جهان با ماجرای غزه، از ديد ميشل وارشاوسکی» همراه با مقدّمه و توضيحات، به همين قلم:

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

٭ برای شناخت بيشتر از سازمان «وحدت يهودی فرانسه برای صلح» ـ از جمله ـ مطالبی در لينک های زير:

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

http://www.ghoghnoos.org/khabar/kha...

٭٭ «سدروت» يک شهرک فلسطينی در منطقه ی نجد بود. در سال ۱۹۴۸پس از نخستين تجاوز های اسراييل به سرزمين های فلسطينی و اشغال آن ها، مردمان اين شهرک ـ به ناچار ـ به نوار غزه پناه بردند. چند سال بعد از آن، در ۱۹۵۱ کم کم مهاجران يهودی از نقاط ديگر جهان، به آن منطقه ی به اجبار ترک شده توسط صاحبان فلسطينيش، مهاجرت کردند. فقط دوازده سال پيش يعنی در سال ۱۹۹۶ بود که اسراييل پذيرفت که آن را به عنوان شهر به رسميت بشناسد.اين شهر کوچک درست در جوار نوار غزه قرار دارد. در پی آن که اسراييل پيشنهاد های مکرر آتش بس از طرف حماس را رد کرد، و در پی حملات مستمر اسراييل به غزه و کشتار و تخريب و آدمربايی در آن، و در پی انحصار اين باريکه ی کوچک ـ با يک و نيم ميليون ساکن ـ و در پی محروم کردن کودک و جوان و پير و خرد و کلان و زن و مرد آن از الزامات اوليه ی زندگی همچون تغذيه و بهداشت، حماس، ضمن درخواست کردن از مردم عادی به تخليه ی اين شهر ـ که اسراييل از آن به عنوان يکی از نقاط نظامی برای تجاوز به غزه استفاده می کند ـ راکت هايی به سمت آن پرتاب کرد

نوشته شده در 17 دی 1387 | بدون نظر



به یاد زندگان زير آوارهای بم

   

سالروز زلزله بم است .هنوز هم فکر کردن به آن روزها و شب ها عذابم می دهد.بویژه فکر کردن به صدها نفری که زیر آوار مانده بودند و کسی به دادشان نرسید؟

من هنوزهم بعداز اين همه سال از خودم مي پرسم:بر زنده مانده هاي زير آوارها چه گذشت؟ چند ساعت و چند روز آن زيرآوارمانده ها تلاش کردند از ميان گلوي بي رمقشان آخرين فريادها را بيرون بدهند ،با اين اميد که شايد کسي دستشان را بگيرد و از زير خاک بيرون بکشد...اما صد افسوس که کسي حتي صدايشان راهم نشنيدچه برسد به اينکه دست یاري به سوي شان دراز کند.

ادامه مطلب

نوشته شده در 4 دی 1387 | 1 نظر



لطفا !یک فنجان چای داغ برای خبرنگارها و یک ناهار ساده تر برای کارفرماها

   

سارای عزیز تجربیاتش را از دشواریهای روزنامه نگاری در ایران نوشته و جمله ای را هم به نقل از روزبه در مطلب خود آورده است:

کسی که به تو نان نمی دهد ،آزادی هم نمی دهد.

نوشته ی سارا و جمله ی روزبه بار دیگر مرا با خود به دشواریهای روزنامه نگاران ایران برد.به کسانی فکر کردم که به راحتی حقوق روزنامه نگاران را نمی دهند اما قرار است که برای همه مردم ایران آزادی و دمکراسی و حقوق بشر به ارمغان بیاورند.اشتباه نکنید !وقتی می گویم حقوق روزنامه نگاران ،منظورم حقوق مان به معنای واقعی کلمه نیست.منظورم همان مبلغ اندکی است که به عنوان حقوق ماهانه باید به ما بدهند و نمی دهند و یا اگر هم بدهند با صد تا منت می دهند.انگار نه انگار که آنچه به ما می پردازند خیلی کمتر از ارزش کاری است که با این همه مانع و فشار سیاسی و اجتماعی انجام می دهیم.اغلب این کارفرماهای اصلاح طلب جوری حقوق ما را می پردازند که انگار به ما لطف می کنند و یا احیانا صدقه ای برای سلامت خود و خانواده شان می پردازند.معمولا نمی دانند که این حقوق ماهانه حق ما و پرداختش وظیفه آنهاست.

من این روزها به کارفرماهایی فکر می کنم که طلب دهها روزنامه نگار را نپرداخته اند اما حامی (اسپانسر)مالی و معنوی جلسات برخی از کاندیداهای احتمالی ریاست جمهوری شده اند.کاندیداهایی که تندترین شعارها را برای احقاق آزادی و دمکراسی و همه حقوق از دست رفته مان می دهند.آیا کسانی که به ما نان نداده اند،نانی که حق ما بوده است ،قرار است به ما آزادی بدهند؟

روزنامه نگاری برایم تعریف می کرد :وقتی برای پیگیری حقوق معوقه اش با روزنامه شرق تماس گرفته بود ،یکی از کارمندان بخش مالی این روزنامه به او گفته بود :"حاج آقا ،فعلا در مکه هستند و قرار است پس از بازگشت از مکه حساب و کتاب های مربوط به بدهی هایشان را انجام دهند."

روزنامه نگار با تعجب گفته بود :"اما من شنیده بودم افراد قبل از سفر به حج باید بدهی هایشان را بپردازند!نه اینکه با بدهی های مردم به مکه بروند."

به این دوست عزیز گفتم :چرا تعجب کردی؟سالهاست که مدعیان دین در این کشور با کوهی از بدهی های مادی و معنوی که به مردم دارند ،به حج می روند.آن هم نه یکبار که دهها بار.مگر نمی دانی یکی از مسابقه های مردان جمهوری اسلامی افزودن به تعداد سفرهای حج شان است؟چه فرقی می کند با پول چه کسی به حج می روند ؟مهم این است که در مسابقه حج رفتن از یکدیگر عقب نیفتند!

کارفرمای تعدادی از روزنامه های اصلاح طلب رفتار شگفت انگیزی دارد ، اگر هرکدام از کارکنانش به هردلیل استعفا دهد ، فوری نام او را از فهرست پرداخت حقوق خط می زند.اشتباه نکنید ،منظورم فهرست حقوق ومزایای ماههای آینده نیست که روزنامه نگار مستعفی و یا حتی اخراجی با این روزنامه همکاری نخواهد داشت.نه !اینکه عجیب نیست.منظورم حذف نام تان از فهرست پرداخت حقوق ماههایی است که برایش کار کرده اید.معمولا این روزنامه های اصلاح طلب حقوق شان را با دو -سه ماه تاخیر پرداخت می کنند.بنابراین روزی که شما استعفا می دهید ،حقوق دو-سه ماه آینده را طلب دارید.وقتی نام شما خط می خورد اگر حوصله شکایت داشته باشید ،باید به وزارت کار بروید که پروسه شکایت و صدور حکم و تجدید نظرخواهی کارفرما نزدیک به یکسال طول می کشد.خیلی ها در میانه ی این روند طولانی خسته می شوند واز خیر دریافت حقوق چند ماه آخر خود می گذرند.

برخی از این روزنامه نگاران هم به سراغ انجمن صنفی روزنامه نگاران می روند و شکایت کارفرما را به هیئت مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران می برند.هیئت مدیره ای که چندنفرشان برای همین کارفرماهای مورد شکایت روزنامه نگاران کار می کنند و در این صورت مشکلات پیگیری موضوع از چنین کارفرماهایی قابل تصور است.

در تازه ترین اتفاق ،هیئت مدیره انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران از سردبیر(سعید لیلاز) و سرمایه گذار(علی خدابخش) روزنامه سرمایه که بیشترین شکایت روزنامه نگاران مربوط به آنها بوده ،دعوت کرد تا در جلسه ای به موارد اتهامی پاسخ بگویند.در واقع جلسه ای برای محاکمه آنها.برخی از اعضای هیئت مدیره در باره برگزاری این جلسه تبلیغات زیادی به راه انداختند که" ما نسبت به شکایت روزنامه نگاران بی تفاوت نمانده ایم و به منظور احقاق حقوق از دست رفته شان این کارفرما و سردبیر را احضار کرده ایم."

چند روز پس از برگزاری این جلسه ،از یکی از اعضای هیئت مدیره که خود به چگونگی برگزاری این جلسه معترض بود ،شنیدم:"جلسه ای که قرار بود محاکمه کارفرماهای خاطی باشد ،بیشتر شبیه به یک ضیافت مفصل بود ،ضیافتی با یک پذیرایی مفصل...جلسه ای که همراه با صرف ناهار به شنیدن جوک ها و خاطرات افراد خاطی تبدیل شده بود. در چنین فضایی ستاندن حق روزنامه نگاران از کارفرماهای خاطی امکانپذیر نبود."

به گفته راوی :"در هیچ کدام از جلسه های عادی انجمن چنین پذیرایی از مدعوین به عمل نمی آید ".راوی به دیگر همکارانش اعتراض کرده بود ،اعتراضی که البته مورد توجه شان قرار نگرفت.

و من به یاد حرفهای یکی از روزنامه نگاران شهرستانی افتادم که هروقت برای پیگیری کارهایش از شهری دور به تهران می آید ،پس از گذراندن شبی پر از خستگی در اتوبوس ،وقتی به انجمن می رسد ،حتی با یک چای سرد و سلام گرم هم از او پذیرایی نمی شود.کاش این هیئت مدیره گاهی هم با یک فنجان چای داغ از خبرنگاران شهرستانی پذیرایی و ضیافت کارفرماهای خطا کار را کمی ساده تر برپا می کرد.ضیافتی که احتمالا با حق عضویت همان خبرنگاران شهرستانی که سالهاست طلبشان را از کارفرماهای خطا کار نگرفته اند،برگزار می شود.

این روزها گوشم پر است ازاین حرفها که کارفرماهای اصلاح طلب این روزنامه ها تحت فشار هستند و اگر نمی توانند حقوق تان را بپردازند ،به خاطر فشارهای دولت است.بله !تا حدودی حق دارند:کسی در این کشور بلد نیست یا نمی خواهد یا نمی گذارند! که یک بنگاه کوچک اقتصادی از جمله یک روزنامه را بدون کمک (بخوانید رانت ) دولتی اداره کند.اشکالی ندارد که شما کارفرماهای اصلاح طلب بدون کمکهای دولت نمی توانید روزنامه های تان را اداره کنید،اما من هم نمی توانم معنای انتقادهای شما را به روش اداره کشور توسط احمدی نژادها درک کنم.

من نمی فهمم کسانی که از اداره یک واحد کوچک چهل-پنجاه نفره عاجزند ،چگونه نسخه های طویل و علمی برای اداره اقتصادی کشور می پیچند؟

مطالب مرتبط

آنچه بر سر روزنامه نگاران حق التحریر می آید

گفت و گوی فریده غائب با رادیو زمانه در باره مشکلاتش در روزنامه سرمایه

گفت و گو با نیلوفر محبعلی در باره مشکلات صنفی روزنامه نگاران

مروری بر اعتراض های روزنامه نگاران

نوشته شده در 23 آذر 1387 | 10 نظر



نقدهای سعید حجاریان به سید محمد خاتمی

   

"آقاي خاتمي به نظر من مي‌توانست به عنوان ليدر و رهبر جنبش دوم خرداد عمل كند. آقاي خاتمي يك رييس‌جمهور نبود. ايشان برانگيزاننده و مولود يك جنبش اصلاحي به نام جنبش دوم خرداد بود. اين جبنش بايد هدايت مي‌شد. نمي‌شود به مردم گفت: «مردم شما زحمت خودتان را كشيديد، قدم رنجه فرموديد و در دوم خرداد راي خود را به صندوق ريختيد. حالا تشريف ببريد خانه‌هايتان.» جنبش احتياج به هدايت و راهبري داشت و آقاي خاتمي چنين كاري را انجام نداد و از ظرفيت‌‌هاي سياسي – اجتماعي آن هم به نحو مطلوب استفاده نكرد.از اين زاويه مي‌شود به آقاي خاتمي انتقاد كرد."

این بخشی از صحبت های سعید حجاریان در باره سید محمد خاتمی بود

این روزها زیاد از آمدن و نیامدن خاتمی حرف به میان می آید

کسانی او را نقد می کنند و گروهی او را می ستایند

من زمانی با سعید حجاریان در باره خاتمی به گفت و گو نشستم.گفت و گویی که در بخش هایی تبدیل به نقد خاتمی شد.

این گفت و گو را می توانید در بخش مصاحبه همین وبسایت تحت عنوان ضعف ها و قوتهای خاتمی از نظر حجاریان بخوانید

نوشته شده در 15 آذر 1387 | 2 نظر



آن چهار صد نفر

   

این روزها سالگرد وقوع قتل های زنجیره ای است .قتل هایی که سعید امامی یکی از متهمان اصلی اش در زندان خودکشی کرد.

من در مراسم هفتمین روز مرگ او که در مسجد جامع ضرابخانه برگزار شد شرکت کردم و گزارشی از آن نوشتم که همان موقع با سانسور در روزنامه صبح امروز که آن روزها برایش کار می کردم ،به چاپ رسید

فهیمه دری ،همسر سعید امامی آن روز بارها با هق هق گریه گفت :

"نمی توانم حرف نزنم...من درد دلم را به چه کسی بگویم؟نمی توانم..."

فهیمه دری چه می خواست بگوید؟چه حرفهایی برای گفتن داشت.همچنان گریه می کرد و نام همسرش را صدا مي‌زد:«سعيد، سعيد... نمي‌توانم... نمي‌توانم ...»

متن کامل و بدون سانسور این گزارش را می توانید با عنوان آن چهارصد نفر در بخش گزارش همین وب سایت بخوانید.

نوشته شده در 9 آذر 1387 | 1 نظر



بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی

   

جعبه چوبی بالاخره بعد از دوهفته به تهران رسید و ما همراهش تا چهار محال و بختیاری ،شهر لردگان (مدفن پدر قربان )رفتیم.

نخستین بار بود که در آیین عزاداری بختیاری ها شرکت می کردم و چقدر برایم تکان دهنده و جگرسوز بود.زنان بختیاری در حالی که ترانه های محلی را با آهنگی سوزناک می خواندند مویه سر می دادند،بر سر و رویشان می زدند و دامن دامن اشک می ریختند.

معنای شعرهایی را که مادر و خواهرهای قربان و بقیه زنان می خواندند ،نمی فهمیدم اما انگار نیازی به فهمیدن هم نبود.آنچنان حزنی در صدایشان موج می زد که تو را تا نهایت غم با خودش می برد.

واژه ای که صدها بار به هنگام تشییع و تدفین توسط مردان و زنان بختیاری آن هم با غمی عجیب خطاب به عزیز از دست رفته تکرار می شد این بود :برادرم( البته در گویش بختیاری می شود "گومی" )

بارها گفتند" برادرم!" و او را به خانه مادری اش بردند ،گفتند" برادرم!" و به غسالخانه بردندش ،گفتند "برادرم" و او را در خاک گذاشتند و بازهم گفتند :"برادرم "!و بر پیکر بی جانش خاک ریختند .برادرم (یا همان گومی) آشناترین واژه عزاداران بود.به همراه دهها ترانه فولکوریک .

بیت هایی از این ترانه ها را به کمک نسرین لرکی یاددداشت و ترجمه کرده ام که اول فارسی اش را می خوانید . متاسفانه بلد نبودم وزن و قافیه برایش بسازم.

همچنان که از مضمون ترانه ها پیداست ،خطاب به عزیز از دست رفته گفته می شود.

برادرم !بیا که مهمان خودم باشی

بیا !تا پوست دلم را رواندازت کنم

تو بگو سلام

من بگم :جونم

فقط یک بار دیگه مهلتم بده

که دوباره ببینمت

دستت را به من بده

تا انگشتانت را ببوسم

دوری تو مرا کشت

بین خودم و خودت انگار سالی کشیدی

شلوارت را بپوش

گیوه هایت را به پا کن

عجله کن و زودتر بیا

بیا و در گرما نمان

کمرت را با شال نبند که گران است

با دستمال ببند که رسم جوانان است

ترانه در گویش بختیاری

بوم و گوم

بیا که مهمون خم بوی

بکنم پوست دلم

شو ریونت بو

تو بگو سلام

مو بگم جونم

یه دمون مهلم بده

دیدارت ببینم

دستت بده به مو

تا کلیچلت ببوسم

دیری تو مونه کشت

دیری و دوری

ما بین خم و خود کشیده سالی

شل بکن شولا

گیوه تنگه پره پا

تعجیل اویدن بکن

نمنی و گرما

قدت به شال نبند گرونه

قدت دستمال بووند رسم جاهلونه

شعر ی را هم بر سر مزار از قول عزیز از دست رفته شان می خواندند:

قبرم تنگ است

مگر آن را برادرم نکنده؟

گریه ها برایم سرده

مگر من خواهر و مادر ندارم

.......

شیون زنان بختیاری با زوزه باد سرد گورستان در هم می آمیخت و سقف آسمان را می شکافت.

نوشته شده در 5 آذر 1387 | 7 نظر



این جعبه چوبی کی به ایران می رسد

   

هنوز مهاجر ما از غربت به وطن بازنگشته ،هنوز منتظریم ،خوابیده در یک جعبه چوبی به ایران بیاید. منصوره عزیز ،برایم نوشته است:

میدونم روزهای سختی را می گذرونید ولی به ما بگو که این جعبه چوبی کی به ایران می رسد بگو که موسای به رود نیل انداخته شده چگونه پناه رمه های بی پناه می شود؟ بگو که کجا ی خاک وطن سکنی میگیرد ؟ بگوتا که درکنارهم این جعبه چوبی را ازنیل پرتلاطم روزگار بگیریم با هم به او خوشامد بگوییم.

و چقدر برای من سخت است که بگویم بهمن باید به فرودگاه امام برود و برادرش را از گمرک ترخیص کند.و چقدر بی رحمانه است این واژه ها که به بهمن گفته شد :جنازه برادرتان در حکم کالاست و باید تمام مراحل گمرک را طی کند،به همین دلیل تحویل تابوتش که سه شنبه شب از پاریس به تهران می رسد، چند ساعت طول می کشد .

نوشته شده در 27 آبان 1387 | 6 نظر



برای همیشه از غربت به وطن باز می گردد

   

به بهمن عزیزم نگاه می کنم که در خودش می شکند .که هرلحظه بیشتر اندوه او را در خود فرو می برد.به او که یکی –دو هفته ای بود به قول خودش اصلا سرحال نبود .که مدام شعر اخوان ثالث را زیر لب زمزمه می کرد که هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

می گویند اینطور وقتها انگار چیزی به انسان الهام می شود.انگار فاجعه قبل از اینکه اتفاق بیفتد امواجش را به قلب ما می فرستد.

انگار بهمن امواج رفتن برادرش را زودتر از پرواز جسم خاکی او از روی زمین حس کرده بود که اینقدر بی دلیل احساس غم می کرد و سردش بود.

قربان احمدی ،از فعالان سیاسی که مثل خیلی های دیگر در اوایل دهه شصت ناچار به ترک وطن شده بود ،دو روز پیش در استراسبورگ فرانسه برای همیشه ازمیان ما رفت. دو روز پیش که نه !مدتها بود که از میان ما رفته بود ،مدتها بود که از کنار خانواده اش رفته بود .اما رفتنی که دل ما به شنیدن گاه و بی گاه صدایش از پشت تلفن خوش بود و این اواخر چند باری هم به ایران آمد. نخستین لحظه هایی را که پس از بیست سال دوری به وطنش باز گشته بود و مادرش را در آغوش می کشید ، برای بهمن و همه خواهران و برادرانش فراموش ناشدنی است.

دو روز پیش ، از این زمین خاکی هجرت کرد و ما امروز صبح خبر را شنیدیم.وقتی در غربت باشی حتی رسانه های دیجیتال هم نمی تواند خبر مرگت را زودتر از این به خانواده ات برساند.و تازه ما سپاسگزار مسعود ، دوست گرامی قربان در استراسبورگ هم هستیم اگر نه ممکن بود بعد از دو ماه هم از این فراق با خبر نشویم.

می خواست یک روزی برای همیشه به ایران بازگردد .روزی که نمی دانست دقیقا چه وقت می رسد؟ وقتی که مجید شریف که از دوستان صمیمی اش بود،به ایران بازگشت امیدوارتر از قبل نسبت به این بازگشت شده بود اما مجید خیلی زود در فهرست قربانیان پروژه قتل های زنجیره ای قرار گرفت و او دوباره از زندگی در ایران ناامید شد. حالا برای همیشه به ایران بازمی گردد ، خوابیده در یک جعبه چوبی .

قربان عزیز!قرار نبود اینگونه به ایران بازگردی .قرار بود؟

یکی از آرزوهایش این بود که یکی از کتابهای مجید شریف را- که حالا اسمش را فراموش کرده ام- در ایران چاپ کند .اما تلاشش به جایی نرسید .یعنی همه به او گفتند این کتاب فعلا در ایران قاب چاپ نیست و شاید که تا سالها هم نباشد.

منصوره شجاعی عزیز که سالها قبل برادرش را دور از وطن از دست داده ، با غمی که در صدایش موج می زند به من می گوید که فعلا نمی تواند با بهمن صحبت کند ،چون می داند که غم از دست دادن برادری که دور از وطن بوده ،چقدر سنگین تر است و تحملش سخت تر.

و دوست دیگری همراه با تسلیت به من می گوید :"یکی از هرینه هایی که پس از پیروزی انقلاب مردم پرداخت کرده اند ،همین تکه تکه شدن خانواده ها بوده ا ست.تا چه وقت قرار است عزیزانمان را در غربت از دست بدهیم؟"

"قربان" سالها پیش در ایران دبیر آموزش و پرورش بود و در فرانسه نیز پس از سالها دوباره به شغل معلمی اش بازگشته بود. همین چند ماه پیش بود که با خوشحالی از دانش آموزانش برایم می گفت که پسربچه هایی شاد و شیطان هستند.معلمی را خیلی دوست داشت ،چون که عاشق بچه ها بود.

با انجمن فرهنگی فروغ نیز در استراسبورگ همکاری داشت.هرچند که از اختلاف ها و بی اعتمادی های ایرانی ها نسبت به یکدیگر خیلی شاکی بود و نگران ،اما این انجمن را دوست داشت.شاید چون فروغ را دوست داشت ،شاید هم چون این انجمن بد یا خوب هرچه بود نمونه ای کوچک از ایرانش بود.با همه خوبی ها و بدی های ایران و ایرانیان.

و تازگی ها از سوی حزب سوسیالیست ها ی فرانسه به عنوان کاندیدای شورای شهر استراسبورگ معرفی شده بود . از این بابت نیز خوشحال بود چون فعالیت اجتماعی و شهروندی را دوست داشت .همیشه دوست داشت ، از همان دوران خیلی جوانی که در اندیمشک زندگی می کرد و بعدها در شهر درود ،تا حالا که تازه چهل و هشت سالش شده بود ...

نوشته شده در 19 آبان 1387 | 42 نظر



زنان در روزنامه سرمايه -سه

   

«من که هیچ‌وقت نفهمیدم فمینسیم چیست. ولی همین قدر می‌دانم که هر وقت حرف‌هایی زدم که من را از یک آدم دست و پا چلفتی متمایز می کرد، دیگران من را فمینیست نامیدند.»(ربکا وست، 1913)

ما تنها روزنامه اي بوديم كه سه روز در هفته صفحه زنان داشتيم.اما داشتن صفحه هايي به نام زنان به معناي اين نبود كه خبرها و گزارش هاي مربوط به زنان تنها در اين سه صفحه چاپ مي شد . اين صفحه اغلب مطالب تحليلي ،مصاحبه هاي عميق و گزارش هاي توصيفي و تحليلي داشت. ما رويدادها و اخبار روز مربوط به زنان را در صفحه جامعه و صفحه آخر نيز منتشر مي كرديم.

هر روز بين ساعت پنج تا پنج و نيم شورايي به نام شوراي تيتر در روزنامه سرمايه در اتاق سردبيري تشكيل مي شد ،شورايي كه باحضور سردبير ،معاونان او و دبيران سرويس هاي مختلف برگزار مي شد.بعد از اينكه هردبير خبرهاي مربوط به سرويس خودش را توضيح مي داد،نوبت انتخاب تيترهاي اول و دوم و همينطور ديگر عنوانهاي صفحه اول بود.آنچه از سوي سردبير به عنوان شيوه انتخاب تيتر عنوان شده بود :كسب حداكثر راي از سوي اعضاي شوراي تيتر بود.يعني تيترهايي كه از نظر دبير سرويس مربوط و يا سردبير قابليت آمدن در صفحه اول را داشت ، به راي گيري گذاشته مي شد تا تيترهاي نهايي براي صفحه اول در يك روند دمكراتيك انتخاب شود.

تيترهاي صفحه هاي زنان كمتر راي مي آورد.اصلا همين كه نامي از زن يا زنان در تتير هاي پيشنهادي ام مطرح مي شد،اغلب اعضاي شورا كه مرد بودند لبخندي مي زدند كه" اي بابا ،بازهم اين ژيلا بني يعقوب موضوع زنان را پيش كشيد." خبرها و گزارش هاي مربوط به زنان گاه با شوخي و خنده روبرو مي شد و گاه حتي اين خنده ها رنگ تمسخر به خود مي گرفت.من هميشه سعي مي كردم تيترهايي را به عنوان تيتر هاي صفحه اول پيشنهاد بدهم كه جذابيت هاي لازم و عناصر حرفه اي و ژورناليستي را نيز داشته باشد .اما اغلب اوقات خبرهايي با ارزش بالاي خبري در حوزه زنان در برابر خبرهاي ديگر كه حتي فاقد عناصرلازم خبري بودند ،مغلوب مي شد.به عنوان مثال به خوبي به ياد مي آورم روزي گزارشي داشتيم در باره خودروسازان زن كه به نظرم جذابيت هاي ‍ورناليستي اش هم كم نبود اما براي راه يافتن به صفحه اول –حتي در حد تيترهاي كوچك اين صفحه – هم راي نياورد.

اين فقط در باره خبرها نبود و در باره عكس هاي صفحه اول روزنامه نيز صدق مي كرد.به ندرت عكس زنان در صفحه اول ديده مي شد (و مي شود).البته اين مختص به روزنامه سرمايه نيست اما من فعلا تجربه هايم را در باره اين روزنامه بيان مي كنم

من علاوه بر تاكيد بر ارزش هاي خبري مربوط به خبرهاي حوزه زنان ،تلاش مي كردم نگرش جنسيتي را در ميان همكارانم ايجاد و يا فعال كنم. برخي اوقات برخي از مسوولان روزنامه و حتي بعضي از همكارانم ما را متهم مي كردند كه من و همكارانم به دنبال اهداف و مسائل شخصي خود در روزنامه هستيم .بارها مجبور شدم برايشان توضيح بدهم كه گرچه موضوع زنان از علاقمندي هاي شخصي من و همكارانم هست اما واقعا مشكل شخصي ما نيست

بارها در شوراي تيتر به اختصار يا مفصل اين موارد را مطرح كردم :

"يكي از رويكردهاي اصلي سازمان ملل متحد در برنامه هزاره سوم توسعه ، توجه جدي و همه جانبه به موضوع زنان است . كنفدراسيون جهاني روزنامه نگاران نيز پيمان‌نامه‌اي جهت تحقق عدالت جنسيتي در رسانه‌ها دارد و براساس آن از همه روزنامه نگاران ، روزنامه ها و ديگر رسانه هاي جهان دعوت كرده به مسائل زنان توجه ويژه نشان دهند.پيمان نامه اي كه اغلب كشورها با پيوستن به آن در تهيه و تنظيم اخبار و شيوهء اطلاع‌رساني‌شان سعي مي‌كنند برابري جنسيتي و جنسي را رعايت كنند و حتي در مواردي توصيه به انجام تبعيض مثبت در باره خبرها و گزارش هاي مربوط به زنان كرده است."

با گفتن اين حرفها هم مي خواستم اهميت موضوع را به آنها نشان بدهم و هم بگويم كه باور كنيد عدالت جنسيتي و پرداختن به مسائل زنان موضوع شخصي ما دو-سه نفر كه در صفحه هاي اجتماعي كار مي كنيم ،نيست.اگر موضع شخصي ما هم باشد خب موضوع شخصي سازمان ملل و آي .اف .جي (فدراسيون جهاني روزنامه نگاران ) كه نيست.

بر اساس همين پيمان نامه آي .اف .جي بود كه انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران نيز در نشستي در تيرماه سال گذشته مرامنامه اي را تصويب كرد و براساس آن از رسانه هاي ايران درخواست كرد ستون يا صفحه هايي را براي زنان درنظر بگيرند و ازبرابري جنسيتي دفاع كنند و باورها و محدوديت هاي كليشه اي را درهم بشكنند و اين را هم وظيفه روزنامه نگاران زن دانسته بود و هم وظيفه روزنامه نگاران مرد.

در شوراي تيتر روزنامه ، برتابلوي سفيدي كه بر يكي از ديوارها ديده مي شده ،شماره هاي ده روز گذشته همواره نصب مي شد ، در واقع هر روزچسباندن جديدترين شماره روزنامه و برداشتن دهمين شماره پيشين موجب آن مي شد كه هر ده روز يكبار اين تابلو كاملا به روز شود.اين تابلو تصويري از عملكرد ده روز گذشته روزنامه به دست مي داد.بارها در حالي كه به اين تابلوي سفيد اشاره مي كردم ،مي گفتم :"ببينيد همه صفحه هاي اول روزنامه در ده روز گذشته مردانه بوده است.يعني نه فقط خبر و گزارشي از زنان در اين صفحه ها نيست كه هيچ عكسي از زنان هم نيست.چرا به جاي عكس اين همه مرد در صفحه اول گاهي عكس زنان را چاپ نمي كنيد؟.به عنوان مثال چرا در يكماه گذشته بارها عكس آقاي تاج زاده و يا محمد رضا خاتمي را بر صفحه اول نشانده ايد اما در همان حال كه مصاحبه خانم كولايي را چاپ مي كنيد از چاپ تصوير او خودداري مي كنيد. چرا تصوير هنرمندان مرد را بر چاپ تصوير زنان هنرمند ترجيح مي دهيد؟ و دوباره مجبور بودم صحبت هاي خودم را به توصيه هاي فدراسيون جهاني روزنامه نگاران مستند كنم كه گفته بود "صفحه هاي اغلب روزنامه هاي جهان مردانه است و براي رعايت تصوير سازي عادلانه و متوازن از زنان ،با چاپ اخبار و تصاوير مربوط به زنان اين فضاي مسلط و مردانه را درهم بشكنيد."

شايد به اين دليل اين توضيح ها را تكرار مي كردم كه متهم به دنبال كردن اهداف شخصي ام نشوم.

اين توضيح ها هميشه ناكارآمد نبود .گاهي اثر خودش را مي گذاشت و گاه خبرها و گزارش هاي مربوط به زنان و يا تصاويرشان به صفحه اول راه مي يافت. مخاطب ما خبر نداشت پشت اين خبر و يا تصويري كه در صفحه اول نشسته چه مبارزه اي وجود دارد.مبارزه با تفكر مردسالارانه مديران مان .جدل ها و دعواهايي كه گاه براي ما دردناك مي شد و فرسايشي .بحث هاي هر روزه اي كه انرژي زيادي از ما مي گرفت . اما وقتي روز بعد خبرو گزارش چاپ شده را در روزنامه مي ديديم آرام آرام سعي مي كرديم غبار آن رنج ها را از روح و روانمان پاك كنيم.

گاه كه با تلاش زياد موفق مي شديم براي يك گزارش در حوزه زنان از دوستانمان در شوراي تيتر راي جمع كنم و خوش و خرم از اتاق تيتر بيرون بروم و به همكارانم مژده بدهم كه تيتر ما براي صفحه اول راي آورده ،فردا كه روزنامه را مي ديديم هيچ خبري از تيتر ما نبود.البته اين فقط مشكل خبرهاي زنان نبود ،اين اتفاق در حوزه هاي ديگر هم روي مي داد و خبر از روند غيرشفاف و غير دمكراتيك شوراي تيتر مي داد.يعني در آخرين لحظه و در پشت درهاي بسته سردبير يا معاونانش تيتري را كه در يك روند نسبتا دمكراتيك راي آورده بود ،وتو مي كردند.

اين ماجرا نيز بارها باعث جدل شد .حرف من و برخي از همكارانم حتي اين نبود كه حتما سردبير بايد به راي اكثريت ما احترام بگذارد و از آن تمكين كند ،بلكه حرف ما اين بود:"اگر نمي خواهيد از اين راي گيري پيروي كنيد ،نه وقت ما را بگيريد و نه وقت خودتان و همان تيتري را كه قرار است آخرشب جايگزين تيترهاي انتخابي شورا كنيد ،همان عصر به ما اعلام كنيد.اين درست نيست كه ما ساعت ها روي تيترها بحث كنيم و سپس راي گيري بگيريم . درنهايت تيتري كه حتي يك راي هم نياورده جاي تيتري را بگيرد كه راي اكثريت اعضاي شورا را داشته است .

در بسياري موارد خبرهاي زنان به حقوق بشر نيز پيوند مي خورد و در اينطور موارد جدل هاي ما با سردبيري روزنامه بيشتر مي شد .بطور مشخص روزي را به ياد مي آورم كه گزارشي را در باره زني در آستانه اعدام به نام راحله زماني در صفحه كار كرده بوديم .در راه خانه بودم كه تلفنم زنگ خورد و يكي از معاونان سردبير گفت :"ما اين گزارش را از صفحه شما حذف كرديم ،چون از نظر ما ارزش خبري ندارد."نخستين بار نبود كه چنين استدلالي را در باره خبرهاي حقوق بشري و يا زنان از سوي او و ديگر همكارانش مي شنيدم.آنقدر قبلا در اين باره بحث و گفت و گو كرده بودم كه اين بار نيازي به تكرار استدلال هاي هميشگي نبود ،به همين دليل فقط با لحن تمسخر آميزي گفتم :"حق با شماست !احتمالا فقط خبرهاي مربوط به بازي هاي فوتبال تيم هاي رده سوم و چهارم ارزش خبري دارد كه هميشه با علاقه زياد نتايج همه اين بازي ها را با شرح و تفصيل زياد مي نويسيد ،جان يك انسان كه ارزش خبري ندارد !برايش ياد آوري كردم چندي پيش رسانه هاي ايتاليا روزي را به عنوان كارزار براي نجات كبرا رحمانپور از اعدام اعلام كرده بودند و در آن روز بسياري از رسانه ها ي ايتاليا در باره كبرا گفتند و نوشتند .احتمالا آنها نمي دانستند كه اين جور مسائل ارزش خبري ندارد و فقط شماها مي دانيد."نتيجه اين بحث بازگشت خبر راحله به صفحه بود ،هرچند هميشه چنين نتيجه خوبي براي ما حاصل نمي شد و بسياري از اوقات ما مغلوب بوديم.

نوشته شده در 9 آبان 1387 | 8 نظر



زنان در روزنامه سرمايه -دو

   

زنان روزنامه نگار به خودي خود در حاكميت مردانه روزنامه هاي ايران با چالش هاي زيادي روبرو هستند،چه برسد به اينكه اين زنان در روزنامه اي كه كار مي كنند صفحه هاي ويژه اي را نيز با موضوع زنان منتشر كنند و يا به هرصورت براي انعكاس اخبار زنان تلاش كنند .

فريده غائب ،خبرنگار حوزه زنان كه در تمام سه سال گذشته از ياران جدي و پرشور گروه اجنماعي و بويژه صفحه زنان روزنامه سرمايه بوده ،در اين باره مي نويسد:

" انعکاس اخبار زنان و آنچه به عنوان خبر نهایی در صفحات کاغذی روزنامه ها می بینیم تمام واقعیت نیست.حاکمیت گفتمان مردانه در این حوزه خودش را فاش می کند و نقد این گفتمان را بر نمی تابد و سعي مي كند در انعكاس آن اخلال ايجاد كند. خبرنگاران و روزنامه نگاران حوزه زنان بیش از حوزه های خبری دیگر طعم سانسور و حتی نگاه تمسخرآمیز اطرافیان را حس می کنند.خبرنگارانی که در این حوزه کار می کنند با فشار مضاعفی مواجه اند که تنها علاقه و دغدغه داشتن سبب می شود این دختران و زنان در این حوزه بمانند و کار کنند."

من و برخي از همكارانم در گروه اجتماعي روزنامه سرمايه (از جملهترانه و فريده ) نه فقط مي كوشيديم در صفحه زنان تبعيض هاي جنسيتي و نگاه مردسالارانه را نقد كنيم كه بيشتر روزها چاره اي نداشتيم جز اينكه نگاه مردسالارانه مديران و همكاران خود را نيز به چالش بكشيم.

اينكه يك زن باشي بيشتر اوقات به خودي خود در محيط كاري ات برايت دردسر درست نمي كند.دردسر از جايي شروع مي شود كه بخواهي يك زن مستقل باشي و با استقلال و اعتراض هايت روابط قدرت نظام مردسالارانه را به نقد بكشي. مي تواني به جاي زني كه روابط قدرت و بازتوليد آن را در محيط كاري به نقد مي كشد ،زني باشي كه تصويري مثبت از خود به مردها ارائه مي دهد و هرجور شده حمايت مردان قدرتمند را در محيط كاري اش به دست مي آورد.مردان قدرتمندي كه مي توانند در ارتقا شغلي يا مالي به تو كمك كنند.

روزي يكي از همكارانم مرا به گوشه اي كشيد و گفت :"مدتها بود كه به اين فكر مي كردم چرا اغلب مردان صاحب قدرت در اين روزنامه و يا روزنامه هاي ديگر از تو و زناني مثل تو خوششان نمي آيد."

گفتم :"خب .جوابش را پيدا كردي؟"

گفت :"فكر مي كنم بله.تو و زناني مثل تو نه فقط حمايت مردان را طلب نمي كنيد بلكه در رو در رويي با آنها از موضع كاملا برابر آنها را نقد مي كنيد .خيلي از اين مردان نه فقط نقد خودشان را توسط شما دوست ندارند بلكه دوست دارند شما زنان از موضع ضعف از آنها طلب كمك و ياري كنيد ،اما شما اين كار را نمي كنيد."

تا حدي حق با اين همكار محترم بود كه از قضا خودش يك مرد است .در روزنامه سرمايه نيز مثل اغلب روزنامه هاي ديگر و اغلب محيط هاي كاري در ايران (و لابد هرجاي جهان ) زناني بودند كه سعي مي كردند هر جور شده مطابق فرهنگ مردسالار قدم بردارند و منافع مردان صاحب قدرت را چنان بپذيرند كه منافع خو د را به تدريج با منافع آنها يكسان بدانند.در چنين شرايطي يك راهبرد كه خيلي خوب جواب مي دهد اين است كه از موضع كاملا ضعف در برابر مديران مرد ظاهر شوي و با روش هاي مختلف از آنها بخواهي كه حامي تو باشند .حتي مي تواني گريه كني و تصوير خيلي بدبخت از خودت ارائه بدهي .خيلي از مردان با وجود اينكه مي گويند از گريه زنان خوششان نمي آيد اما اگر از موضع ضعف در برابرشان اشك بريزيد و از آنها كمك بخواهيد ،به احتمال خيلي زياد شما را زير بال و پر خود خواهند گرفت .فقط مهم اين است كه روابط قدرت آنها را با رفتارهاي اعتراض آميز خود به چالش نكشيد.البته روش هاي ديگري هم وجود دارد كه براي خيلي ها قابل حدس است و از شرحش در اينجا صرف نظر مي كنم.

من و اغلب همكارانم در گروه اجتماعي و زنان روزنامه سرمايه هر روز مجبور بوديم به مديران خود اعتراض كنيم .اعتراضي كه گاه به يك جنگ شبيه مي شد.اعتراض به همه چيز ،از سانسور خبرهايمان بگير تا روابط غير شفاف و غير دمكراتيك در روند تصميم گيري در باره تيتر هاي صفحه اول روزنامه و تا نگاهي كه به زنان و موضوع زنان داشتند و تا مسائل صنفي. اعتراضي كه مرزي نداشت .و راستي كدام صاحب قدرت اعتراض را دوست دارد؟صاحب قدرتي كه در حاكميت روزنامه " سردبيران" و ديگر كارفرماهايت هستند. هيچ كس يك معترض را دوست ندارد ،بويژه اگر اين معترض يك زن باشد. چرا كه در نظام سنتي و پدرسالار جايي براي زن معترض وجود ندارد اصلا زن را چه به اعتراض آنهم اعتراض به مردان .

راستش ،ما ناآرامي دردناكي را تجربه مي كرديم .ما از موقعيت نامناسب خود در روزنامه سرمايه كاملا با خبر بوديم و با اين وصف آنجا مانده بوديم تا شايد بتوانيم تغييري كوچك ايجاد كنيم.مانده بوديم چون كارمان را دوست داشتيم ،چون صفحه زنان را دوست داشتيم .چون اتعكاس اخبارهاي زنان ، حقوق بشر ،دانشگاه و ... را دوست داشتيم . من و همكارانم در تمام سالهايي كه در مناسبات ناعادلانه حاكم بر روزنامه ها ي ايران كار كرده بوديم ،به تدريج آگاهي خود را بالا برده بوديم و هر روز نسبت به اين مناسبات ناعادلانه حساسيت بيشتري پيدا مي كرديم ،همين آگاهي و حساسيت ها بود كه هر روز ما را معترض تر مي كرد .اعتراض هايي كه گرچه احساس خوبي به ما مي داد، اما تحمل چنين محيطي هر روز سخت تر و سخت تر مي شد .به همين دليل هر روز در همان حال كه با هيجان و پويايي زياد براي صفحه هاي زنان و جامعه مطلب آماده مي كرديم،لحظه هاي درد آوري را نيز مي گذرانديم.دردي كه با ديدن بي تفاوتي همكارانمان گاه بيشتر هم مي شد.ديدن زناني كه سعي مي كردند خود را از حمايت مردان قدرتمند محروم نكنند و مرداني كه در اعتراض هايي كه ما به مناسبات ناعادلانه حاكم بر روزنامه مي كرديم ،بي تفاوت بودند.اعتراض هايي كه براي منافع آنها نيز نيز مفيد بود .حتي دردناك بود كه برخي از اين مردان و زنان در گوشه و يا در خفا از ما حمايت مي كردند، اما در مقابل مديران جز سكوت پيشه نمي كردند و البته كساني نيز براي حفظ موقعيت خود جوري موضع مي گرفتند كه گويي مناسبات ناعادلانه كاملا بر حق و عادلانه است.

كساني هم بودند كه مي گفتند اين اعتراض ها وضع را بدتر خواهد كرد و به ما كه معترض بوديم ، مي تاختند .انگار كه همه مشكلات ناشي از اعتراض ما بود!

فريده در وبلاگش خاطره اي را بازگو كرده است :" به یاد می آورم آن روزی را که در شورای تیتر،سرمایه گذار روزنامه مستقیما به روزنامه نگاران حاضر در جلسه توهین کرد و همه سکوت تحویلش دادند و من اعتراض کردم. آن لحظه از یادم نمی رود که در برابر اعتراض من ، آن مدیر محترم در حضور اعضای شورای سردبیری و ديگر همكارانم مرا از اتاق بیرون کرد و دیگران هیچ نگفتند."

پس از اعتراض جسورانه فريده برخي از كساني كه خود نيز در آن جلسه مورد توهين قرار گرفته بودند ، به او معترض شدند :"چرا اعتراض كردي ؟نبايد هيچ مي گفتي؟اين اعتراض ها چه فايده اي دارد جز اينكه كارفرما را جري تر كند."

فريده بارها از من پرسيد "چرا افرادي كه خود نيز مورد توهين قرار گرفته بودند ، به من معترض بودند نه به كسي كه به آنها توهين كرده بود؟" .گفتم :" فريده عزيز !شايد اعتراض تو سكوت آنها را زيز سوال مي برد.شايد چون با اعتراضت فاش گفتي كه آنها جرات اعتراض را ندارند.اگر تو نيز سكوت مي كردي شايد در برابر وجدان خود آسوده تر بودند."

زنان در روزنامه سرمايه -بخش يك

نوشته شده در 6 آبان 1387 | 4 نظر



 
شیرین عبادی، گالیله ای که میگوید زمین گرد است
گزارش واشنگتن پست از ناگفته های داستان تلخ "آمنه" : مگر خاتمی بر صورت او اسید پاشیده بود؟
زنان موفق تر از مردان ، گفتگوی جواد موسوی خوزستانی با دکتر محمد برقعی
اعتراض فعالان جنبش زنان به لایحه خانواده همچنان ادامه دارد
ادامه نگرانی ها در باره لایحه خانواده
عشاء مومنی با قرار وثیقه آزاد شد، محبوبه کرمی و محبوبه حسین زاده تبرئه شدند

آقای خاتمی !لطفا به این سوالها پاسخ بدهید،بهمن احمدی امویی
یلدا،تمام کسانی که سردشان بود،یک دقیقه بیشتر لرزیدند
سخن گزنده دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در باره نامه های استانی به احمدی نژاد
آمریکا دیگر وجود ندارد
آزمایشی که جهان را شوک‌زده کرد: روی تیره طبیعت آدمی
یک روزنامه با افشا کردن زنده است

گوشه هایی از زندگی نسرین ستوده

زارا امجدیان

مدرسه فمنیستی: نسرین ستوده، وکیل و فعال جنبش زنان، نامی آشنا برای تمام فعالان زن به هنگام گرفتاری در زندان است. او در سال 1342 در تهران متولد شد، بعد از اخذ مدرک کارشناسی حقوق بین الملل از دانشگاه شهید بهشتی، در سال 1370 فعالیت مطبوعاتی خود را با نشریه "دریچه گفتگو" آغاز می کند و هم چنین مقالاتی را در روزنامه های جامعه، توس، صبح امروز و مجله آبان منتشر می کند. در سال 1373 ازدواج می کند و هم اکنون دارای دو فرزند است ، سال 1374 موفق به قبولی در آزمون وکالت شد اما نزدیک به 8 سال طول کشید تا توانست پروانه وکالتش را دریافت کند. او که هم اکنون وکالت پرونده های بسیاری از فعالان مدنی و جنبش زنان را به عهده دارد برنده جایزه حقوق بشر «سازمان حقوق بشر بین‌الملل» شده است. به همین مناسبت با استناد به مصاحبه ای [1]که با ایشان انجام دادیم سعی داریم گوشه هایی از زندگی این زن مبارز را به تصویر بکشیم








بنا به توافقنامه Creative Commons برخی از حقوق برای ژیلا بنی یعقوب محفوظ است.
نقل قول غیرتجاری و با ذکر منبع و اطلاع نویسنده، آزاد است.